"صرفا تخلیه ی روحی و مغزیست " "ورود بی جنبه ها ممنوع"
خداجان سلام

اینبار آمده ام که بگویم سالهاست که عاشقت شده ام

که بگویم فقط تویی که معبودی

فقط تویی که میدانی...

فقط تویی که مهربان ترینی

خداجان

آمدم بگویم غلط کردم

پشیمانم

خداجان ببخش

خداجان توبه

خدای عزیزم

ممنونم که هدایتم کردی و نگذاشتی در ضلالت پیشینم دست و پا بزنم

ممنونم  که نگذاشتی گمراه تر شوم

خدایا تو را عاشقم

میشود دوستم داشته باشی؟

+ نوشته شده در  جمعه سوم بهمن 1393ساعت 2:12  توسط کافر | 
خدایا!

حالم یه جورایی عوض شده!

زندگی جلوی چشمم قشنگ تر شده!

حتی یه احساس مبهمی بهم دست داده که داره قلقلکم میده!

انگار میشه تو رو دوست هم داشت...

نمیدونم چرا......

نمیدونم موقته یا دائمی

نمیدونم واقعیه یا توهم

نمیدونم چرا داری این کارو با احساس من میکنی

نمیدونم شاید به خاطر نمازی باشه که هیچ وقت ترک نشد

شاید به خاطر حجم سنگین بغضم بود که جز توی دنیای مجازی با یه هویت مبهم و مجهول هیچ جای دیگه خالی نشد بود.......

نمیدونم درست میگم یا نه....

ولی انگار میشه بهت اعتماد کردم

یه جاهایی واقعا جز تو کسی نمیتونه آرامش بده به یه ...........

حتی اگه اون فرد اسم خودش رو کافر گذاشته باشه....

اسم خودشو کافر گذاشته باشه اما واقعا و از ته دل کافر نباشه.......

کسی چه میدونه شاید یه روز تمام شکم به یقین بدل شد و بدو بدو پریدم تو بغلت!

سعی میکنم دوستت داشته باشم!

نه به خاطر تهدید بنده هایی مثل این خواننده های وبلاگ که میان و منو از سوزانی آتش جهنم میترسونن

نه به خاطر وعده وعیدای بهشتی که مردم به خاطرش خودشونو خفه میکنن بس که زیر لب ذکر و دعا میخونن

نه به خاطر دین و دینداری که توی جامعه ی امروز من یه ارزشه

اگر یه روزی بخوام دوستت داشته باشم فقط به خاطر خودته!

باز هم این تو و این روح من.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 20:23  توسط کافر | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 0:33  توسط کافر | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 2:8  توسط کافر | 
امروز شادم!

امروز بی خیالم!

دیگر تمام شد دوران خوردن و نزدن!

می دانم! ضربه های من به جایی نمی رسد.....

نمی دانم ! شاید این حرف ها حتی نقطه ای هم در برابر کهکشانی نامحدود نباشد!

اما ٬ خالی شدم .........

ظرف روی شعله همان است....شعله ی آتش هم همان.....

چیزی که فرق کرده این است که قبل از اینکه ظرف ظرفیتم سر ریز کند و شعله را ز کل خاموش

خودم ملاقه ای از سرش را کم کردم....

آبی بود که ریخته شد روی خاکستر های قدیمی .....خاکسترهای قلبم.....

خاکسترهایی که هنوز آتش در لا به لای وجودش می رقصد.....

آن آتش را خاموش کردم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 1:56  توسط کافر | 
چه حکایتیست؟

آنکه باید هادی باشد ، می آید و با آمدنش برای من کوله باری از ضلال به ارمغان می آورد..!

نه اینکه خود خواسته باشد! مبعوث گَرش بد نشانه گرفته!!!

فکر میکنم مامورش را اشتباه فرستاده! من ایوب نیستم !

                                                                                     اشتباه گرفته......!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 2:42  توسط کافر | 
نه در خانه

نه در اجتماع

نه بین دوستان

و نه حتی با خودم.....

جرات نمیکنم هیچ گاه ، که این خرده ریزهای مغز ساب رفته ام را بیرون بریزم...

مبادا کسی گمراه شود....

مبادا یکی از بندگان به اصطلاح مومنت کم شود...

مبادا فکر کسی را منحرف کنم.....

مبادا کسی ناراحت شود....

اما....

نمیدانم سرانجام ، این افکار مسموم ، این تومور بدخیم سرطانی ، سر از کجا در می آورد ؟

تو

بادی ویرانگر فرستادی!

تمام اعتقاداتم را با خود برد!

شرط میبندم نمی خواستی!! حساب اینجایش را دیگر نکرده بودی!

تو که ادعا داری همه کاره ای!

خودت درستش کن!

خودت میدانی که از کجا باید شروع کنی!!!؟!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 2:39  توسط کافر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مبارز میطلبم!!
اگه باهام مخالفی آماده شنیدن نظرت هستم!
شاید تونستی یه کافرو دوباره به جرگه یکتاپرستان وارد کنی...
و اما اگر موافقی....
باز هم آماده شنیدن و خواندن نظراتت هستم..

نوشته های پیشین
بهمن 1393
فروردین 1391
اسفند 1390
آبان 1390
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM